عبد عاشق

اگر شما دو آینه و یک ماژیک داشته باشید چکار می کنید ؟

بسم الله الرحمن الرحیم

به عاشقی ابتدا یک ماژیک دادند دیدند عاشق خوشحال شد و شروع کرد بر روی در و دیوار نوشتن من معشوقم را دوست دارم پس مدتی یک آینه به او دادند وقتی آینه را گرفت انگار بال در آورده باشد رفت روی آینه طوری نوشت دوستت دارم که بتواند با انعکاس نور دوستت دارم را روی همه جا بیاندازد چون دیگر این دوستت دارم با باران وسرما و...... ازبین نمی رفت (شاید بعضی بگویند با از بین رفتن نور که از بین می رود . نه تا وقتی دل وچشم عاشق باز بود نور هم بود ) پس مدتی به او یک آینه دیکر دادند و او آمد و................


حسن پیت کش عاشق می شود

    نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

هفته گذشته داماد حاکم شهر مسابقه ای برگزار کرد به نام ( چه کسی بهترین عاشقی را انجام داده است ) که خود دامادحاکم برنده شد و من به خاطر اینکه بخواهم تمام مسابقه وجریانات را بیان کنم مطلب زیاد میشود لذا فقط جریان عاشقی کردن داماد حاکم را بیان می کنم .

داماد حاکم که همان حسن پیت کش (تخلیه فاضلاب) محله ما بود شروع کرد به گفتن گفت تمام عاشق ها خودشان عاشق می شوند و زمینه را کسی ایجاد نمی کند وعاشق یک دفعه عاشق می شود ولی من چی . معشوقم شرایط عاشقی را برای من ایجاد می کرد و هر روز طوری از جلوی من رد میشد که هر دفعه که رد میشد دل من را می برد با اینکه او عاشق من نبود ولی او مرا دوست داشت ولی آنقدر با عشوه راه میرفت که مرا دیوانه خود کرد در بین صحبت های حسن پیت کش شخصی هم بلند شد وگفت تو هم مثل من بودی حسن گفت نه داستان هم چنان ادامه دارد وادامه داد از موقعی که من عاشق دختر حاکم شدم یک پبت کش ساده بودم دختر حاکم به من گفت عشقت را پنهان کن و الان به خواستگاری من نیا بلکه  وقتی به خواستگاری من بیا که تو از نظر مالی شبیه خانواده ما باشی و لذا او مقداری پول به من داد وگفت الاغی بخر و وسایل پیت کشی بیشتری بخر تا کار بیشتری بتوانی انجام دهی من هم به عشق معشوقم این کار را کردم و هر روز کار بیشتری انجام دادم و بعد از مدتی که مقداری پول جمع کردم دوباره دختر حاکم به من مقداری پول داد و با پول های پس اتداز شده خودم یک مغازه خریدم و در آن جا شروع به پارچه فروشی کردم باز هم پول هایم را پس انداز کردم وباز هم معشوقم مقداری پول داد ومن با پول پس انداز شده وپولی که از فروش مغازه بدست آمده بود و پولی که معشوقم داده بود شروع به تجارت پارچه کردم و با سفارشات مخفیانه عسل(دختر حاکم ) توانستم تمام پارچه های دستگاه حکومت حاکم را من تهیه کنم وکم کم من به دستگاه حکومت حاکم ورود پیدا کنم وبعد از آن من او شدم .......................

 

 


تاسی که هر شش طرفش شش بود

بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز با بچه خواهرم (رضا)منچ بازی می کردم رضا خیلی خوب بازی می کرد و سریع چهار مهره خود را به داخل بازی آورده بود و همه را داشت به داخل ستونی که مخصوص مهره های خود بود می برد . ولی من همچنان منتظر آمدن یک شش ناقابل بودم که اولین مهره خود را به داخل بازی بیاورم . ولی انگار وقتی من تاس را می انداختم اصلا عدد ششی در آن تاس نبود . آخر اعصابم خورد شد و رفتم یک تاس درست کردم که تمام شش طرفش عدد شش نوشته بود  وآ مدم وشروع به بازی کردم ، بعد از آن همه اش را من بازی می کردم وتوانستم تمامی مهره هایم را به داخل بازی بیاورم ولی نتوانستم یک مهره را هم به داخل ستون مخصوص خودم ببرم و در ضمن بعد از اینکه من این کار را کردم رضا دیگر نتوانست بازی بکند چون بعد از هر شش من دوباره نوبت من بود جایزه شش من با این کار من هر دو ما عصبانی وناراحت شدیم

 

                                                                             

 


;کار گزار پادشاه

    نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی پادشاهی شخصی را برای حکومت به یکی از سرزمین های خود می فرستد که در آنجا حکومت کند و با شخص شرط می کند که هر ماه برای پادشاه یک گزارش کامل ارسال کند  ولی بعد 5 الی 6 ماه ماموران از طرف پادشاه به ان شهر وارد شدند  و آن شخص را دستگیر کردند  وقتی که به پیش حاکم رفتند تا ببینند برای چه چیزی او را خواسته است دیدند پادشاه علت اینکه چرا از روزی که رفتی یک گزارش هم به ما تحویل ندادی وفکر می کنی مملکت هر کی به هر کی است که بروی و گزارش ندهی آن شخص بلند شد وبا گریه وزاری گفت قربانت شوم من هر دو هفته گزارش کار را برای شما می فرستادم پادشاه با تعجب گفت هر دو هفته آن شخص گفت بله پادشاه گفت به چه کسی می دادی بیاورد گفت قربانت من فکر این جا ها را هم کرده بودم لذا هر سری به یک شخص می دادم پس پادشاه همه آنها را خبر کرد از بین آن همه که اسم برده بود فقط سه نفر آمدن و اعلام کردن بقیه یا مرده اند یا دزد بوده اند یا .... پادشاه از آن سه نفر پرسید آیا این شخص به شما نامه ای می داد همه تائید کردند ولی یکی می گفت به من که میداد من مسیر راهم به طرف شمال بود و مسیر شما به طرف جنوب بود ومن می دیدم تقریبا بعد از 7 الی 8 ماه به جنوب می روم و دیگری می گفت به من داد ولی چون من پیاده بودم وسط راه  دزدان به من حمله کردند ومن هم چون پیاده بودم همه چیزهایم را رها کردم از جمله نامه این شخص را وجان خودم را نجات دادم ودیگری هم گفت به من داد ولی چون روی کاغذی نوشته بود ومن درون جیبم قرار داده بودم وآمدم از جوب آب بخورم که یک دفعه آن به درون آب آفتاد ومن دیدم آن خیس شده و مرکب هایش از بین رفته است لذا دیگ رآن را رها کردم .... پادشاه دید آن شخص این قدر دقت نکرده است در ارسال نامه هایش که به چه کسی بدهد بیاورد و به بهترین نحو هم ارسال کند لذا آن را از دستگاه حکومت اخراج کرد

 

 


در ودل یک مرغ ماهی خوار با دریا

    نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز بعد از روزها کنار دریا خوابم برد چون چند روز پیش کنار دریا داشتم راه می رفتم یک دفعه یک مرغ ماهی خوار که مرده بود در ساحل دریا افتاده بود و بوی خیلی بدی هم می داد و هر کس از کنار او رد میشد جلوی دهانش را می گرفت وزود رد می شد وهیچ کس کاری برای مرغ ماهی خوار نمی کرد یک دفعه یک مرغ ماهی خار زنده آمد کنار او و شروع کرد به حرف زدن و می گفت چقدر به تو گفتم غذای خود را از دریا بگیر وبه داخل جنگل نرو آنجا نه غذایی است وهمچنین پر از شکارچی است گفتم دریا ظاهرش خیلی ساده است ولی درونش پر از گنجهای مخفی است وفقط باید صبر کرد تا به گنجهایش دست پیدا کنی و..... میگفت در ادامه گفت اگر الان می خواهی از این فلاکت نجات پیدا کنی باز هم دور نشده متوصل بشو به دریا که او با موج های خودش تو را درون خودش غرق کند و از همان موقع بود که مرغ ماهی خوار مرده شروع کرد به التماس کردن دریا ویک لحظه خاموش نمی شد و بعضی مواقع موج می آمد تا کنا پاهایش و اصلا هیچ تکان نمی خورد و این او را بیشتر داغتر می کرد که بالاخره پر شب دریا قبول کرد ومرغ ماهی خوار را درون خود برد